تبليغاتX
زندگی توی سطرها
 
زندگی توی سطرها
 
 
 

 

 روي موج‌ها مي‌رسد

زيرپاي من پهن مي‌شود

از ساق‌هايم بالا مي‌آيد

به كمرم مي‌پيچد

و روي پوست من كشيده مي‌شود

مار مهرباني كه

وقتي به قلبم مي‌رسد

مي‌ميرد

از تلخي

از من 


من لايه‌هاي عميق‌تري ندارم

من

همين اندوه روشن مازوخيستي‌‌ام

كه خودش را

پشت درها نمي‌پسندد

كه از خودش لايه‌هاي عميق‌تري مي‌خواهد

و هميشه

اعماقش را پشت  درها جا مي‌گذارد...

من روي ديگري ندارم

اين روزها كه همه چيز يكرويه شده

حتي روي ديگري

                  از خودم نمي‌خواهم

 |+|  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 20:44   طیبه حسین زاده  | 

 

فرشته مهربون دخترم را از دوربين‌ها نگاه مي‌كند و اگر  دختر خوبي نباشد مي‌بردش كلاس ني‌ني‌كوچولوها...

تو دوربينت را كجا كار گذاشته‌اي؟ از كجا مي‌خواهي بفهمي ما خوبيم يا بديم؟

اگر بد باشيم مثلا مي‌خواهي مارا كجاببري ؟ وقتي دنياي ما شده كلاس ني‌ني كوچولو‌ها ...

 وقتي چيزي براي از دست‌دادن نداريم...

راستي آن‌هايي كه ادعا مي‌‌‌كنند پشت مانيتور‌هاي تو نشسته‌اند را هم مي‌بيني؟

فكر نمي‌كنم

 

دوربين‌هاي تو به سرويس احتياج دارند

نمي‌بينند!

 

 |+|  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 22:0   طیبه حسین زاده  | 

...چون بشنید جزعی نکرد چنان که زنان کنند بلکه بگریست به درد چنان که حاضران ازدرد وی خون گریستند...

سر كلاس بيهقي بود كه چيزي در دلم فروريخت... زدم بيرون

پاي تلفن عمومي تنم مي‌لرزيد و انگشت‌هايم يخ زده بود انگار

شماره‌‌ها جواب نمي‌دادند...

هيچوقت نتوانستم شعري بهتر ازين بگويم برايش كه بيش‌تر ازين گفته باشمش، نبودنش را...

شايد سال بعد بتوانم با شعر تازه‌اي سالگردي برگزار كنم...

شايد وقتي كه كسي صدا بزندم از دور با آن صداي آشنا و  خطاب منحصر به او:

شاعره خانم!

 

در به هم خورد پنجره لرزید عکس کهنه کف اتاق افتاد

ساعت در گذشته جامانده لحظه هارا به سمت شب هل داد

یک نفر ذهن کوچه را ترسید با نگاهی عجیب وبی حالت

ضجه‌ای شکل می گرفت از غم تا بریزد درون یک فریاد...

 

پرده‌های سیاه هی خودرا در مصیبت شریک می کردند:

"تسلیت" "خانواده باقی" "درگذشت عزیز" "روحش شاد"...

 

من نبودم کسی که می‌میرد من نبودم کسی که می‌گرید

من فقط یک روایت گیجم از هرآنچه که اتفاق افتاد:

 

مادرم مرد... مادرم مرده..."مادرم" مرده بود می فهمی؟

 

-"مادرم مرد!"شعر رو شده است شاعر اینجا قضیه را لو داد

لایه‌های درونی این شعر به صراحت رسیده‌اند اما...-

 

                                    لایه‌چسبی و قیچی و دگمه

                                                                    پیرهن‌های صورتی درباد...        

                                                                    

 |+|  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 1:13   طیبه حسین زاده  | 

كنار خياباني بي‌رفت و آمد و خاموش كه درخت‌هايش از دو طرف سربه هم آورده‌اند مي‌ايستم،سردم است...

محمد نوری می خواند:

در روح و جان من

می مانی ای وطن

به زیر پا فتد آن دلی

 که بهر تو نلرزد...

هر برگي كه از درخت‌ها جدا مي شود و با صداي غمگين و ضعيفي به زمين مي‌نشيند انگار از قلب من كنده شده است...

چه شاعرانه!

ريزش برگ‌هاي پاييزي روي اندوه تلخ ماشين‌‌ها...

چه اصراري داري شعرش كني؟

نگاه كن

شايد ديدن اين همه برگ كه از درختي به اين باشكوهي كنده مي‌شوند و با پيچشي غمگين روي زمين مي‌نشينند كمي آرامت كند، برگ‌هايي كه يك روز جوانه‌شان زده با شوق...

ريزش‌هايي كه اين‌روزها داري.اين همه غروري كه كف اتاق‌ها،‌ خيابان‌ها‌، روي ميزآدم‌ها، توي سيم‌هاي تلفن، توي فركانس‌ها و موج‌ها جا مي‌گذاري...

اين روزها آن قدر غمگينم كه يادم مي‌رود چرا...

وقتي معلم زبانم نصيحت‌هاي انگليسي‌اش را به فارسي تكرار مي‌كند كه مطمئن شود فهميده‌ام و دپرس نیستم، به این فکر می کنم  که  آيا از عقب ماندنم در زبان غمگينم یا ...

 به خانه می رسم

گوینده خبر می گوید:

محمد نوری ممنوع الصدا شد...

 

حال همه ما خوب است

اما تو باور نكن!

 

 |+|  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 9:13   طیبه حسین زاده  | 

يك اتفاق تازه بيافتد، يك زلزله مرا بخرابد

يا آسمان ترك بخورد يا عادي شود شكستن يك سد

يا عده‌اي پرنده خسته از راه‌هاي دور بيايند

اين زندگي جدا بشود از شب‌هاي چاي و تلفن ممتد...

يك اتفاق تازه بيافتد...

-نه... شعر تازه‌اي كه نگفتم

هي مي‌نويسم از نو و پاره... اما دو تا غزل بد↓

را شروع مي‌كنم امروز با يك دوجين پرنده بي‌پر

در ويترين مرغ‌فروشي يا دركنار بانك كه هي رد‌↓

مي‌شوند مردم خسته، با دست‌هاي يخ‌زده در جيب

با چشم‌هاي گيج و فراري، از زندگي از اين همه مشهد!

 |+|  شنبه 16 آبان1388ساعت 23:16   طیبه حسین زاده  | 

لكه قهوه به جامانده توي فنجان شسته ترسيده

ونمي‌داند از نگاه من شده است ابتداي يك ايده

ايده‌اي كه بزرگ مي‌شود و شعر غمگين تازه‌اي شايد

ازپس سرنوشت محتومي كه به اعماق لكه چسبيده

سرنوشتي كه جيغ مي‌شود و هي خودش را به جمله مي‌پيچد

توي هر بار شعر مي‌ميرد توي تكرار مغز پاشيده ↓

روي مفهوم زندگي‌كردن توي يك ظرفشويي دوقلو 

توي يك عمر جمله‌بندي گيج پشت يك مشت د‌رد پيچيده

 

تو خودت را كنار مي كشي و من به اعماق لكه مي‌چسبم

لكه بي قرار حل شده در چای تلخ و

                                        غليظ و

                                                     جوشيده

 |+|  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 22:20   طیبه حسین زاده  | 

خودت را بگذار جاي مادر احسان

 نه ازين بابت كه هي بخواهي خودت را سرزنش كني كه احساس مادري را نمي فهمي و حق بدهي به او...

ازين بابت كه بخواهي بين خون پسرت –كه سال هاست در اين مملكت اسباب انتقام كشي و احقاق حق و احساس مالكيت و قدرت و هزار جور عقده فروخورده شده- و درخواست هزاران نفر - كه اعتراض دارند و تو آنچه از اعتراض مي داني ناخلفي ونامسلماني ست – يكي را انتخاب كني.

خودت را بگذار جاي مادر احسان

ببين آرامش اينكه مادر باشي و قاتل پسرت را بخشيده باشي بيشتر است يا عذاب وجدان از حرف هاي زن هاي  همسايه كه پسرشو كشتن قاتلشو اعدام نكرد... چه جور دلش مياد قاتل پسرش راست راست راه بره ...

خودت را بگذار جاي مادر احسان

 ببين پشت پا زدن به جايگاه تاريخي و فرهنگي كه اسم مادري براي تو ساخته سخت تر است يا لگدزدن زير چارپايه بهنود...

 |+|  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 9:2   طیبه حسین زاده  | 

-احساس مي‌كنم كه كسي در باد....

-خانم چندبار بگم سر كلاس نامه‌نگاري نكنيد

 

-احساس مي‌كنم كه...

-نمي‌خواد احساس كني يه كم با ما همکاري كن كه بچت راحت‌تر دنيا بياد...احساس مي‌كنه!

-چرا جيغ نمي‌زنه ؟

- تو كه هميشه شاكي هستي كه سرم درد گرفت از جیغای اینا.

 

-احساس مي كنم دارم خفه مي‌شم اشكم در نمياد

-رسمه كه صاحب عزا گريه كنه زشته که یا مثل برج زهر مار  ساكت  نشستي يا يه دفعه غيبت مي‌زنه

 

-من توي اين جلسات يه حسي بهم دست ميده كه...

-من همچين حسي بهم دست نميده شما در مقامي نيستيد كه تعيين تكليف كنيد

-من كه تعيين تكليف نكردم فقط...

 

-مارك آنتونيه ها! مي گه نمي‌تونم باور كنم نديدمش اما حسش مي‌كنم

- يه آهنگ فارسي بذار اينا چيه گوش مي دي؟

 

-احساس مي‌كنم كم آوردم

-اگه يه كم به حرفاي من فكر می کردی اینجوری نمی شد

 از پاهايش آويزان شده و من خالي‌ام از حس‌هاي نه ماه گذشته اتاق سرد است و دكتر خسته از بيدار خوابي شب بلند زندگي من  لبخند نمي‌زند.

وقتي شيرش مي دهم هيچ احساسي ندارم  فقط دوست دارم بخوابم ولي سردم است وخوابم نمي‌برد

به بدنم كه از خون خالي شده  فكر مي‌كنم و به اين كه چه كار سختي بود.

 سررسيدي را كه شعرهايم را درآن پاكنويس كرده بودم گم كردم لابلاي كاغذها و كتاب‌ها و غبار‌ها مي‌گردم.توي يكي از كاغذها يكي با خط مستاصلي نوشته:

اين روزها كه مي گذرد هرروز

 احساس مي‌كنم كه كسي در باد

 فرياد مي‌زند....

 

 |+|  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 14:18   طیبه حسین زاده  | 

اسمش "پژواك" بود.

روزنامه ديواري ‌اي كه من و منا توي مدرسه مي نوشتيم كه بچه ها بخوانند.گاهنامه‌اي كه نشنيده بوديم كسي شبيه نوشته هاي آن را جايي توي روزنامه دیواری های آن شهر كوچك نوشته باشد.يك دفتر داشتيم كه آرشيو روزنامه بود. دفتري كه دارمش هنوز... يك صفحه جاخالي داشت كه بچه‌ها حرف‌هايشان را بنويسند، مي‌نوشتند، آن قدر كه مجبور مي‌شديم يك كاغذ ديگر روي نوشته‌هاي قبلي بگذاريم كه بنويسند باز...

 اسمش"سپنتا" بود.

نشریه ای كه با اسما و چند نفر ديگر توي دانشكده چاپ مي‌كرديم كه ادبياتي‌ها بخوانند.گاهنامه اي كه شبيه اش خيلي جاها بود اما ويژگي هاي خودش را داشت.شعر مي زديم و داستان و گفت و گو‌هاي طولاني...چه دست بازي داشتيم براي نوشتن و چه دل شاعري براي ادامه دادن...

 اسمش "دانشگاه" است.

روزنامه ديواري ... نه... گاهنامه هم، اميدوارم نباشد... يك صفحه از روزنامه روميزي كه من با يك عالمه آدم  چاپ مي‌كنيم كه آدم بزرگ‌ها بخوانند.چيزهايي مي نويسم كه هزار نفر ديگر بهتر ازمن نوشته‌اند و گفته‌اند و... حسن اشرف هم طنز مي نويسد كه غمگين نباشد صفحه من...

 نه شعر دارد نه اسما دارد نه گفت و گوهاي...

 منا وكيل شده. اسما هي امتحان دارد و به خانه آينده‌اش فكر مي‌كند.

منا براي خودش مانياگرافي مي نويسد. اسما خزيده كنج ذوزنقه اش.

من هم دل مي‌دهم به سطرها كه نخشكد چشمه كوچكي كه ما را به هم پيوسته با همه دوري ها...

 براي هم نظر مي‌گذاريم. هرچه قدر دلمان بخواهد جاداريم براي نظر گذاشتن...

 حالا كه اولين تجربه‌هاي من است و دست ودلم مي لرزد ‌، به اين فكر مي كنم كه آن همه اشتياق نوشتن ما و خواندن ما در ديگران تكرار مي‌شود آيا؟

 |+|  جمعه 17 مهر1388ساعت 7:10   طیبه حسین زاده  | 
                                                                                                           

این اندوه

به قوت خودش

باقی قضایا را

               شعر می کند

 ومی برد به سمت

خیابان بی طرفی که 

حفره هایش

چیزی را میان استخوان ها

                                خرد می کنند...

 |+|  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 20:44   طیبه حسین زاده  | 

مي پرسم : براي تو از كي شروع شد؟

مي‌گويی: اتاق 20

از اولين لبخند...

مي گويم: باورم نمي شود....

روزي مثل امروز بود…هفت سال پيش...

چيزي كه مرا تمام كرده بود از تو مدت‌ها قبل در تو بود. مي‌ديدمش در چشم هايت وقتی از شازده کوچولو می گفتی و سهراب... اما باورم نمي‌شد. ما شروع شده بوديم از هم بي‌خبر از هم...هفت هشت ماه بعد در اولين تماس گفتي : اينو گوش بده

تو كه دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ماست

دل در‌يا رو نوشتي

 همه دنيارو نوشتي

 دل مارو بنويس...

بنويس از ما كه عشقو نشناختيم

حرف خالي زديم و قافيه باختيم

بگو از ما كه به زندگي دچاريم

 لحظه‌ها رو مي كشيم نمي‌شماريم...

بنويس  از ما كه در حال فراريم

توي اين پاييز بد فكر بهاريم...

ومن ياد كت و شلوار رسمي تو و آن اخم عميق الهياتي افتادم. خنده ام گرفت ... ازترانه....و ازین که تازه فهمیده بودم از سمت دریا رسیده ای برای من...

دوست دارم اما آن اخم مردانه را و چشم هاي روشني كه...

 براي تو به ياد اولين ديدار:

 بازوان تو ديوانگي هاي مرا مي شناسند

از رنگ هاي عميق چشم توست

                        كه ادامه مي دهم

آن قدر مي شناسيم هم را

كه درك هاي تازه ما از جهان

در آغوش ما

                           آرام مي گيرند

مي ترسانمت

                        اما دوستت دارم.

 |+|  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 20:14   طیبه حسین زاده  | 

مي توانم بيش تر توضيح بدهم سرگيجه كه مي‌گيرم در واقع سرم گيج نمي‌رود يك چيزي توي سرم مي‌چرخد كه نمي‌دانم چه اسمي مي‌شود رويش گذاشت شايد يك جور تهوع ذهني كه نمي‌داني از خوردن چه چيزهايي به وجود آمده...

ببينيد مي‌توانم بهتر توضيح بدهم فشارم كه مي‌افتد اين نيست كه خونم كم شده و گردش آن سخت... انگار يك چيزي اصرار دارد بدود توي رگ‌هايم و با جريان خونم مسابقه بدهد كه من نمي‌دانم براي چي اين همه عجله دارد و به گلبول‌هاي خون من فشار مي‌آورد.

به خدا مي‌توانم ازين بهتر هم توضيح بدهم خب يك طوري مي شوم كه به غسال‌خانه فكر مي‌كنم و اين‌كه آدم سردش مي‌شود وقتي بخواهند روي آن سطح سرد ...آها ببينيد چه‌طور لرزم گرفته همين‌طوري مي‌شوم...

 ب كمپلكس سوم را نمي زنم دوست دارم فكر كنم نيازي به آن ندارم.

رنگ وروت كه خوبه چرا اينجوري مي شي؟سيب مي خواي؟ بذار ببينم چي توي يخچال هست خرما مي خوري؟

دوتا خرماي شسته را باهم مي‌خورم و هسته‌ها را هي توي دهانم مي‌چرخانم...

 پتو را محكم به خودم  مي‌پيچم بيست‌وپنج سالگي مادر توي قاب نگاهم مي‌كند انگشت‌هاي بلندش الان چه شكلي شده... زير خروار‌ها خاك... ناخن‌هاي كشيده‌اش... كه دوست داشتم ناخن‌هاي من هم مثل آن‌‌ها بود...

كاش مادر الان بود و الان زمستان بود و الان خانه پدري بود كه بوي دست‌پخت مادر كه انگاربه افتخاربرگشتن ما از مدرسه  پيچيده بود در آن... كه پشت بدهد به بخاري كه كمرش گرم شود و موهاي مرا با نوازشش حالتي بدهد كه هي دوست داشتم توي آينه خودم را نگاه كنم.

 گل مريم دوست داشتي يادم مانده است وقتي خيلي حالت خوب بود وقتي خيلي عاشق بابا مي‌شدي برايش مريم مي‌خريدي ...

بابا نمي‌داند من آمده‌ام اينجا نمي‌دانم چرا دوست ندارد من تنهايي بياييم اينجا. كاغذهايت را نمي‌گذارد بخوانم...مي‌گويد هرچه قدر مامانت شوخ وشنگ بود نوشته‌هايش غمگين‌بودند نمي‌خواهم ناراحت بشوي...  خودش اما يواشكي مي‌خواند و فكر مي‌كند من نمي‌بينم كه شب‌ها سرش را مي‌برد زير پتو وگريه مي كند... 

فردا بيست وپنج‌سالم مي‌شود امروز بابا مي‌گفت انگشت‌هايم مثل تو شده‌اند ولي ناخن‌هايم را مي‌گفت از ناخن‌هاي تو خشگل‌ترند...

 از نوشته‌هايم برايش مي‌گويم. بيشتر كه مي‌خواهم توضيح بدهم ديگر صدايم را نمي‌شنود يك‌نفر خرما به او تعارف مي‌كند. حواسش نيست. با تلفنش حرف مي‌زند.

 مي رود. بالابلند شده و باوقار...

 سردم است و حجم خالي دور استخوان‌هاي انگشت ‌هايم عصبي‌ام مي‌كنند.

 

 |+|  جمعه 10 مهر1388ساعت 12:54   طیبه حسین زاده  | 

همه هستي من آيه تاريكي ست...

 

تو روي حادثه اي دست مي گذاري كه

"دوباره كارجديد وقوي نداري كه!"

من اسم حادثه را شعر مي گذارم يا

عقوبت ابدي گناهكاري كه↓

كشانده مي شود ازسمت هاي نامعلوم

كلافه مي شود از رنج ناگواري كه↓

شناسه هاي غريبي شبيه هم دارد

شبيه پنجره هاي همين قطاري كه↓

هميشه رد شده از ايستگاه ودور شده

وجاگذاشته خط هاي در غباري كه...

 

 تو اسم حادثه را فكر مي كني هرروز

من عمق فاجعه در آيه هاي تاريكِ...

 

 |+|  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 23:22   طیبه حسین زاده  | 

توي راهرو هاي تاريك دانشكده مي روم و به يك راه روشن فكر مي كنم...

استاد مي گويد: شعاع اثرگذاري تو يك ميليمتر است

يك ميليمترم را از ميان حرف هاي غمگين استاد با احتياطي كه انگار شكستني ست برمي دارم و مي گذارمش لاي كاغذ هايم، منتشر مي كنم توي انگشتهايم، جا مي دهم توي سلول هاي مغزم، مي برمش توي رنج چشم هاي محمد كه هنوز نمي دانم چه رنگي اند...

يك ميليمترم را آنقدر دوست دارم كه وقتي مي فهمم بايد برود زير نگاه ديگران بغض مي كنم...

يك رييس به زبان بي زباني مي گويد گزارش انجام پروژه را به اسم من تمام كن. گزارشم را به گفت وگو با مدير اجرايي جوان تبديل مي كنم...

از اتاق استاد بيرون مي آيم. به نور باريكي كه از زير در، كف راهرو پخش شده است و محو، نگاه مي كنم...

 استاد غمگين است

پروژه مدير اجرايي جوان از هيچ جا حمايت نشده...

چشم هاي محمد رنگ ندارند

 يك اندوه ناشناخته دارند...

 |+|  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 18:28   طیبه حسین زاده  | 

همانطوري كه دارم روي گزارشم كار مي كنم، مسعود بهنود را مي شنوم كه دربررسي روزنامه هاي روز مي گويد: ديگه روزنامه نگاري باقي نمونده كه چيز خاصي توي روزنامه ها جلب توجه كنه!

ناخودآگاه خنده اي تلخ وجودم را پرمي كند كه لطيفه دردناكي ست خوشحالي من از شروع كاري كه در بهترين حالت سرنوشتي اينچنيني دارد كه اين روزهاست...

وقتي كه كارمند يك اداره شسته رفته بشوي كه به ملت خدمت مي كند! و جواب ارباب رجوع را بدهي هرروز...ارباب رجوعي كه سوال هاي سخت ندارد، مشكل اگر دارد تو مسئول گوش دادنش نيستي و در نهايت اگر خيلي بخواهي زحمت بكشي با ژست سوپراستارانه اي امضايي به او مي دهي و كارش را راه مي اندازي و مي رود... خب خوشبختي حتما

-دارم فكر مي كنم اسم آقاي...رو توي گزارشم بيارم يانه

-نياري بهتره عزيز

ومن چه بي تجربه ام در درك اين چيزها وچه قدر سوال دارم كه بايد جواب بجويم برايشان وچه قدر چشم انداز اين كار همان قدر كه برايم شيرين است سرد مي شود در هم اندازه شدن هاي اجباري با معيارهاي كوتاه شده ...كه مي بينم كه مي شنوم كه دارم ياد مي گيرم رعايت كنم آنها را...دارم ياد مي گيرم كوتاه شدن را...قيچي شدن را...

 

ديگر وقت ندارم بروم تا سر كوه

بدوم تا ته دشت...

دارم قاتي آدم بزرگ ها مي شوم اين روزها

بدجور...

 |+|  شنبه 28 شهریور1388ساعت 3:44   طیبه حسین زاده  | 

دانه هاي تسبيحي را كه روشنا پاره كرده وهمه جاي خانه پخش شده است با جارو برقي جمع مي كنم صداي گوي هاي سبز رنگ وشفافي كه به لوله فلزي جارو برخورد مي كنند  وبي رحمانه به مخزن كشيده مي شوند مغزم را منقبض مي كند ياد اتفاقات اخير مي افتم ...

 سجاده و چادر سفيدم وسط اتاق روشنا پخش شده اند مثل اعتقاداتم كه توي خاطرات گذشته منتشرشده اند و راه برگشتي به امروز ندارند...

 بوي پفيلا توي خانه پيچيده وبوي خورش...بوي يك جور خانه داري محض يك جور انتظار خنده دار براي افتادن اتفاقي كه كسي به آن فكر نمي كند... صداي مجري پرحرف از خانه همسايه مي آيد صداي آهنگ رپ از طبقه پايين، صداي فن كامپيوتر... توي اين صداها و بوها كتاب كه مي خوانم به كتاب هايي كه نخوانده ام فكر مي كنم ...وب گردي كه مي كنم توي آرشيوها سرك مي كشم به تاريخ ها نگاه مي كنم تاريخ هايي كه وبلاگ ها با شعرها ونقدها به روز شده اند و به اين فكر مي كنم كه آنوقت ها چه كار مي كردم يادم مي آيد  كه  مشغول جمع وجور كردن پرت وپلاهاي زندگي ام بوده ام و فكركردن به راه گريزي ازاين همه ...

 جارو را جمع كرده ام

هنوز دانه هاي تسبيح از گوشه و كنار خانه پيدا مي شوند

نگاهشان مي كنم...

فقط

 |+|  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 11:48   طیبه حسین زاده  | 

 

گاهي اتفاق هايي  مي افتند كه مي توانند يك شبه سالها تورا جلوتر يا عقب ترازجايي كه هستي بياندازند. اتفاق ها...

گاهي فكر مي كنم اين آدم ها نيستند كه اتفاق هارا به وجود مي آورند اين اتفاق ها هستند كه زندگي  آدم ها را براي افتادن درآنها  انتخاب مي كنند؛ اتفاق مرگ كه تصميم مي گيرد توي زندگي عمه من بيفتد وتنها پسرش را از و بگيرد اتفاق بيماري كه تصميم مي گيرد توي زندگي خواهر من بيفتد ومجبورش كند علاوه بر تمام ناراحتي ها ومشكلاتي كه هميشه توي زندگي اش داشته كودك يكي دوساله اش را بغل بزند وبه بيمارستان هاي عجيب وغريب ببرد يا اتفاق تولد يك نفر  كه آدمي مثل من را انتخاب مي كند آدمي مثل من كه اصلا توانايي آن را در خودش نمي ديد.

اتفاق "كلمه" كه تصميم مي گيرد از كودكي توي زندگي من بيفتد اتفاق قدرتمندي كه گاهي ساخته مرا گاهي ويرانم كرده گاهي خوشبختم كرده گاهي همه چيز به من داده و گاهي توانسته مرا تا حد مرگ بترساند ترس ازدست دادن همه چيز...همه چيز...

كلمه كه هيچ ربطي به دخترك ساده اي كه سرگرم عروسكش بود نداشت اتفاق افتاد و همه چيز را عوض كرد و او را از كنار  عروسكش به موضعي مقابل همه چيز كشاند.

اتفاقي كه مدتها رهايم كرده بود و

 رهايم نكرده بود...

حالا اما وقت من است

دوست دارم اتفاق بيفتم

 از كلمه...

 

 |+|  جمعه 13 شهریور1388ساعت 12:27   طیبه حسین زاده  | 
 
  بالا